آغوشت
باز
باز
باز
دور می شوم
از تنهایی
چنان که روح از تن
به هنگام مرگ
.
.
می گریزم
از مردمان
دیوانه
دیوانه ام می کنند
دیوانه ام می کنی
بگو
آیا هنوز پشت مردمکانت جای دارم؟
وقتی حرف می زنم
وقتی به افق می نگری
وقتی سکوت
زاییده ی ارتباط مان است
و افق
و مردمک های خسته
پلک هایت را می بندی
باز
باز می کنی
می بندی
باز
باز
افق
افق
افق جایی است
کسی هست
که پشت مردمکانش جای داری شاید...
شاید دور دست
آغوشی
باز است
افق جایی است که دوست اش ندارم
که آغوشت را باز
باز می کنی
دور می شوی
از تنهایی
چنان که روح از تن
چنان که تو از من
باز
باز
باز
دور می شوم
از تنهایی
چنان که روح از تن
به هنگام مرگ
.
.
می گریزم
از مردمان
دیوانه
دیوانه ام می کنند
دیوانه ام می کنی
بگو
آیا هنوز پشت مردمکانت جای دارم؟
وقتی حرف می زنم
وقتی به افق می نگری
وقتی سکوت
زاییده ی ارتباط مان است
و افق
و مردمک های خسته
پلک هایت را می بندی
باز
باز می کنی
می بندی
باز
باز
افق
افق
افق جایی است
کسی هست
که پشت مردمکانش جای داری شاید...
شاید دور دست
آغوشی
باز است
افق جایی است که دوست اش ندارم
که آغوشت را باز
باز می کنی
دور می شوی
از تنهایی
چنان که روح از تن
چنان که تو از من
No comments:
Post a Comment