Friday, May 22, 2009

Trust


توی تخت خوابم،تو آرامش نصفه شب،با خودم گفتمان می کردم.

در واقع داشتم با" فکرم" درد و دل می کردم !!!

پرسیدم:تو که میگن احساس نداری،تو که از روی عقل و منطق تصمیم می گیری،می تونی بگی تو این دنیا به چی می شه اعتماد کرد ؟!

هنوز "فکرم" جواب نداده بود که "دستم" جوابمو داد!

گفت:به من اعتماد کن.

نگاهی به او کردم،دستشو تو دستم به یاد آوردم،بغض گلویم را گرفت.

گفتم:دست مهربانم، اون روزی که دستاشو را در تو حلقه کرده بود، به تو اعتماد کردم.

"دستم" ساکت شد.

"چشمانم" سکوت دستمو شکستند و گفتند: به ما،به ما اعتماد کن.

بغض گلویم را بیشتر فشار داد.

گفتم:چشمان عزیزم اون روزی که به خاطر او اشک ریختم به شما اعتماد کردم.

وآنها نیز ساکت شدند.

این بار نوبت" گوشهایم" بود.

به آنها نیز اعتماد کرده بودم،با آنها بود که شنیده بودم به من گفت "از هر کسی بیشتر دوستت دارم "

دو باره سکوت باز گشت،و تنها کسی که حرفی نزد "قلبم" بود.شاید می دونست که همه این ها از
اعتماد به اون بوده.منم ازش سوالی نکردم ...

حس کردم چشمام خیس شدند ،دیگه فشار بغض را تو گلوم حس نمیکردم.

این بار صدای گریه بود که سکوت را میشکست.

"فکرم" به سخن در اومد ،گفت: حالا میخوای جواب منو بشنوی ؟!

گفت:به زمان اعتماد کن.

اشکهایم قطع شدند...

راست می گفت.زمان .... ،

و الان لبخند تلخ روی صورتم ،چشمای خیس اون موقع رو زیر سوال می بره

زمان همه چیزو نشون داد ...

به راحتی اعتماد نکن

No comments: