Friday, September 25, 2009

غریق عاشق دریا

خداحافظ ، سلام خوب دیروزم
بدون من تا ته دنیا ، به آتیش تو می سوزم
خداحافظ ، همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه
خداحافظ ،عزیز خسته از تکرار
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار
خداحافظ ، سیه پوش سراپا نور
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور
خداحافظ غزلساز طناب و شاخه
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا

پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من
ای گل باران نویس این کویر بی بهار
ای چراغ روشن شب ، گریه های انتظار
آخرین برگ تمام قصه های ناتمام
ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار
خداحافظ ، سفر خوش،
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز
خداحافظ ...

اندیشه فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

قانون من

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...

بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم.......

عابر شب

در میان کوچه ای خاموش، میکشد پا در میان برگهای زرد پائیزی


مرد خسته مرد بی روح ، عابر شب

میکشد پا بادلی پر خون ، سرد و بی کس ، عابر شب

میرود تنهای تنها


میرود غمگین و رسوا


میرود تا بر نگردد، عابر شب

شهر سکوت ، خانه سکوت ، کوچه سکوت ، مرد سکوت ، عشق سکوت....


ناله بلند ، درد بلند ، مرگ بلند ، وزوزهء باد بلند ، ره عابر بلند

ای سیاهی


ای شب سرد، بپذیرید ، عابر شب

مرد خسته مرد بی روح ................عابر شب

Thursday, September 24, 2009

ققنوس

درشبی پراز ارزو خویش رافنا میکنم



خود را فنا میکنم تا تو را باز یابم



همچون ققنوس تنهایی اشیانه بی کسی خویش را به اتش می کشم



بر بام اشیانه دور را مینگرم. شاید در دور دست خیال تورا باز یابم



چقدر دور است راهی که به تو می انجامد



در فراغ حضورت چله ای از تنهایی برای خویش میگیرم و اغاز شب را به تماشا مینشینم



تنها چیزی که از تو به یادگار دارم لبخندی پراز ابهام



لبخدی که بر لوح خاطراتم نقش بسته وعشق تو که بر سنگ تراشه های وجودم هک شده .



در فراغ حضورت شمعی روشن خواهم کرد وارزوهایم را همچون پروانه ای فنا خواهم کرد



با اشک تنهایی دردفتر غم تصویری از تو بی عدالت تو خواهم کشید



غم مرا در اغوش بگیر که دیگر تنها تر از تنها شدم



در شعله خشم بی کسی میسوزم تا خاکستری از خاطرات برجای بماند



خاکسترخاطراتم را در تابوتی از خیال گزاشته وبه سیلاب غم بسپارید



تا دیگر اثری از هجوم خیالم باقی نماند

Wednesday, September 16, 2009

پیله

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی

چه کسی می داند در پی یافتن روزنه ای در فردایی

پیله ات را بگشا تو به اندازه یک دنیایی !!.

********

من خستهام، تو خستهای آیا شبیه من ؟

یک دل شکستهی تنها شبیه من

حتی خودم شنیدهام از این کلاغها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که میشود

اینگونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من

ای همقفس بخوان که زِ سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم میشود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زندهام به شایعهها اعتنا نکن

در شهر کشتهاند کسی را شبیه من