Sunday, October 04, 2009

تنم را بکشم به لبهات
می‌سوزم؟
يا آب می‌شوم؟
بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات می‌خوانم کتاب
لای موهات
نفس می‌کشم
ورق بزن
اگر توی گوش‌ت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پله‌های کودکی
بالا می‌آيم
تاب می‌خوری در تنهايی من
عاشقت می‌شوم
نگاهت مرا مرد می‌کند
دلتنگی‌ام رابه کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم
مثل يک جاده؟...
نيستی که
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من
همين
کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
ورق میزنم
ورق میزنم
قصه‌های هر روزروز نوشته‌های هر کس
دختری دیروز قلب زردش را در نمایشگاهی دید
که به الکل نشسته بودقلبی که خراب بود
و زرد بودو ساکت بودو قلب دختر بود
و دختر هیچ وقت نتوانست به هیچ کس
توضیح دهد چه دیده بود و چه حس کرده بود
ورق میزنم
کودکی دیروز مرد
مردی دیروز عاشق شد
مادری دیروز نومید شد
و من دنیایی آفریدم
بی بعد زمان
و بی بعد مکان
و برای قلعه ام اتاق‌های جدید آفریدم
و دیوارهایم را بالاتر بردم
نقاشی مرد سرخپوستی را خریدم
که زنی را کشیده بود
که نیمی از صورتش تاریک بود
و دستش چنگی بود که به جای صدا
رنگ مینواخت
و از سیاره ام پایین آمدم
ورق میزنم
به اقیانوس که میرسم شنا میکنم
به جزیره میرسم
جزیره آخرین برگم بود
اقیانوس عمیق است
و تاریک
و سرد
کوسه ها خوراک ماهی های کوچک میشوند
و ماهی ها خوراک کوسه های بزرگ
و من به درختی می‌اندیشم که در عمق آبها میروید
و مرد سرخپوستی که در میان دریا روی تکه چوبی زندگی میکرد
و به قلب دختری که روی تاقچه‌ی سنگی به الکل نشسته بود
و نگاه دختری که سالها کوچک شده بود و میخندید
و صدایی که میگوید شب بخیرورق میزنم
میترسم
میمیرم
و میترسم
و میمیرم