Tuesday, November 17, 2009

بی تو ، هیچ امنیتی دیگر نیست

خیلی بد بود .. خیلی بد. دوباره همهچی به هم ریخت ، با این فرق که دیگه من پیر شدم. به گذاشتن و گذشتن از آدما هم عادت کردم. تنهایی هم دیگه ترسناک نیست. صبر کردن رو هم یه جوریایی دوست دارم، حتی یاد گرفتم چهجوری با خیال یه نفر وقتی که خودش دیگه نیست زندگی کنم. همهی اینا جای خودش .. ولی وقتی زدم کنار و به حرفاش فکر کردم ... میدونم برای همیشه تو زندگیم افسوس میخورم. هیچچی از اون واقعیتر نبوده برام، هنوزم ضجهزدنام از یادم نرفته .. تو زندگی هر کسی ، یه چیزایی هست که واقعین براش ، که واقعیتشون رو درک میکنه با تمام وجودش. واسه من درد بوده .. خواستن بوده ... میدونم که اینجا رو نمیخونی ، ما تا حالا هزار بار خداحافظی کردیم و هیچوقت نتونستیم همه چیز رو پشت سرمون بذاریم و میدونم تو آینده هم همین قضیه تکرار میشه ، مدل جفتمون اینجوریه ، به همم اصلاً نمیایم ، یا نه میایم ولی خوب معلومه که مچ همم نیستیم ... ولی خب ، یه چیزی شبیه فیت ، شبیه سرنوشت .. یه چیزی هست که به هم گرهمون زده ... همهی اینا درست ، ولی هیچکدوم باعث نمیشه که من اینو نگم و اینجا برای خودم ننویسم ... خداحافظ، دلم برات تنگ میشه ، و هیچکس هیچوقت جای تو رو نمیتونه بگیره چون هیچکس هیچوقت به اندازهی تو برای من واقعیت نداشته.


قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.

همين
خوب واقعيتش اينه که نوچ، من نمی تونم بدون عشق زندگی کنم، نو وی .. وگرنه حوصله‌م سر میره . وگرنه نمیتونم تخیل کنم ٬ وگرنه کسل کننده میشم ٬ وگرنه همه‌چی زشت میشه ٬ همه چی رنگشون کثیف میشه ٬ همه چی لوس میشه. من ضعیفم ٬ چون همیشه یکی باید باشه که واسه اون باشم وگرنه احساس بیهودگی میکنم ٬ دپرس میشم ٬ خمار میشم و هزار تا چیز دیگه !اما حالا ديگه بايد يه خورده سعی کنم بين عشق و دوست داشتن تميز قائل شم. واقعيت تر از اون اينه که خوب می دونی چقدر دوستت دارم، اما حالا ديگه نمی تونم اسم اين حسمو عشق بذارم. راستش حالا گمونم بيشتر از اون که عاشقت باشم، آلوده ی توام. زندگيم پره از جای پای تو، ردی که به اين سادگی ها نمی شه پاکشون کرد. بی شک يه عالمه سال زيادتر لازمه تا آدم بتونه ساليان عاشقی ش رو جزو خاطره ها حساب کنه. و من تو اين دوره ی جديد، هنوز يه نوآموز محسوب می شم. اما حواسم هست که جايی چيزی داره می خشکه. چيزی که من و تو نکاشتيمش، خودرو بود، بی نياز از مراقبت های گلخونه ای پا گرفت و جوونه زد و ريشه دووند.. خوب اما حالا شروع کرده از ريشه خشکيدن.. گريزی هم نيست.. شايد بشه برای مدتی با داربست نگهش داشت، اما حالا گيرم اين توفان نه، توفان بعدی که بالاخره ميندازتش که، ها؟ياد حرفای اون شبها که ميفتم .. نمی تونم بی زهرخندی که ناخوداگاه دچارم می کنه بهشون فکر کنم.. تا همين پيش ترها حاضر بودم تمام داشته هامو به تو بدم.. فقط به تو.. اما نخواستی شون خوب تقصیر تو هم نبود ٬ یه جوریایی تقصیر من بود اصلاً ! همه خسته میشن خب ... بعد نفهمیدم چی شد که یه هو همه چی برعکس شد. تو عاشق بودی ... تو از همه چیز گذشتی... من ؟ ... نتونستم ٬ اون موقع زخمی بودم ٬ من منگ بودم ... می‌ترسیدم ٬ نمیدونم از چی ٬ نمیدونم از تو ٬ از خودم ٬ از عاشق بودن ٬ از نبودن ٬ از چی نمیدونم ولی من فلج بودم. ... البته دلیل آخرین چیزیه که مهمه ... می دونم بهشون کاری نداری، برات مهم نيستن .. اون چيزی که تو ذهن تو باقی میمونه اينه که من
نخواستم ٬ من نبودم ٬ من نیومدم ٬ وقتی باید میبودم ٬ وقتی که باید میخواستم ٬ یا میومدم . آره، دقيقن از همون جاهاييه که ديگه هيچ عقل و منطقی به کار نمياد.. مثل يه بچه که آب نبات چوبی شو وسط کار ازش گرفته باشن، چشماتو می بندی و لج می کنی و پا به زمين می کوبی .. حالا اين که از اساس اون آب نبات چوبيه مسموم بوده يا برات خوب نبوده يا هر چيز ديگه، به دردت نمی خوره.. شبش هم ممکنه لج کنی و بگی شام نمی خوری.. خوب بازم دودش تو چشم خودت می ره، .. اما هيچ کدوم از اين دلیلا نمی تونن تصوير اون لحظه ی گرفتن آب نبات رو برات توجیه کنن..میبینی ... تو هم همینی ... تو هم همینه حست .. هنوزم یه جوریم ...
و این داستان ادامه دارد
....

Tuesday, November 10, 2009


من تا حالا تو زندگیم هدفی نداشتم . چیزی رو نخواستم که لازم باشه براش برنامه ریزی کنم و تو تصمیم گیریای هر روزم بهش فکر کنم و منطق به خرج بدم. خیلی سعی کردم که جلوی خواستنم رو بگیرم ٬ خیلی کارا کردم٬ واسه رسیدن به خیلی چیزا تلاش کردم ٬ ولی تهِ تهِ دلم نخواستم هدف بلند مدت رسیدنی ای داشته باشم که همیشه بهش فکر کنم و به یه روزی فکر کنم که ممکنه بهش برسم. خیلی چیزا رو دوست داشتم ٬ خیلی چیزا رو میخواستم و هر وقت خواستنم سرریز میشد تخیل میکردم ولی همیشه منتظر میشستم تا همه چیز خودش اتفاق بیفته ٬ همیشه هم اعتقاد داشتم چیزی که باید اتفاق بیفته ٬ اتفاق میفته و باید به همه چیز فرصت بدم که خودش اتفاق بیفته . همیشه از دست و پا زدن بدم میومده. همیشه از تلاش کردن و سبک و سنگین کردن و وزن دادن به اتفاقات و تصمیمات تو زندگیم بدم میومده ٬ همیشه دلم میخواسته آزاد باشم و با تصمیم گرفتن یا با هدف داشتن ٬ اتفاقایی که قراره برام بیفته رو محدود نکنم . ولی امروز یه تصمیم گرفتم. یه تصمیم واسه ۱۰ سال دیگه ٬ یعنی یه اتفاقی که باید تو ۱۰ سال بیفته. نمیدونم کار درستی کردم یا نه ٬ ولی پاش میخوام واستم ٬ هرچی هم بشه بشه. باید این کار رو بکنم ٬ به هر قیمتی. همین الانم تو یاهو واسه ۱۰ سال آینده‌م ریمایندر گذاشتم که یادم نره یه وقت ! کسی چه میدونه ٬ شاید ۱۰ سال دیگه اومدم و نوشتم من امروز به اولین آرزوی زندگیم رسیدم


اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی