Saturday, November 20, 2010

shaerane bi marz


مي گفت/وقتي لبخند مي زني/يعني خسته اي/وقتي سكوت مي كني/يعني حرف هاي
زيادي براي نگفتن/وقتي مي روي يعني جايي براي نماندن/وقتي مي آيي يعني راهي
براي رفتن/ولي اين روزها با آنكه خسته اي/نمي خندي/و در تمامي سكوتت حرفي
براي گفتن/با آنكه اينجايي/انگار سالهاست/كه رفته اي

Wednesday, September 22, 2010

lost....



صفحه‌های هر روزم را که ورق میزنم زندگی سفید تر میشود.
درست مثل یک صحرای پر از برف٬ در دور‌ترین نقطه‌ی سرزمین جنوب.
زندگی درست مثل برف می‌ماند٬ ترسناک است. آرام و ساکت و غریب و پر از رمز.
راز برف یادت هست؟ همیشه اولین بار٬ همیشه اولین دیدار از برف آغاز میشود. حتی اگر کلبه‌ای نباشد که به آن برسیم.
اولین بار که دنیاهایمان عمیق شد و نفس‌هایمان تند یادت هست؟ شب بود نه؟
اولین بازیمان هم در سفیدی ساکت برف بود: یک کلمه من٬ یک کلمه تو.

سفید٬ برف٬ سکس٬ راز٬ ترس.

...

in the mood for love

نگاه کن٬ آن بالا٬ ستاره‌ها را نگاه کن. میبینی؟ کسی قبلاً نقاشی ما را کشیده است. من ٬نقطه چین‌ها را به هم وصل میکنم. تو مرا نگاه کن٬ ولی دستت را به من بده. دستت را که میگیرم٬ قدم بلند میشود و انگشتم به سقف آسمان میرسد.
گفته بودم نه؟ من از داغی ستاره‌ها میترسم.
دیدی؟ ترسم را دیدی؟ عقربی که کشیدم برای تو بود. میدانی چه میگفت؟

ترس چشمانم را تو بگیر٬
نگاهم کن.



من، در دنیای تنهایی های من، هیچگاه تنها نبوده ام.
هیچ میدانستی آدم ها از همان اوایل کودکی تا همان لحظه ی آخر عمر ایمجینری فرند های خود را دارند؟ فقط، این دوستان تخیلی از شکلی به شکل دیگر در می آیند و از موجودی به موجودی دیگر میگریزند.
نمیدانم، این ترسناک است یا نه. ولی من گاهی از تو میترسم.
و میدانم ترسیدنم ، ترسناکم میکند و تو را میترسانم.
و میدانم، تو این ترس را دوست داری.
من تو را وقتی دوست تخیل من هستی دوست دارم.
شاید از همین بود که زندگیم را بر پایه ی دنیای رویاییم چیدم.
میخواهم امشب بپرستمت، بیا به خوابم.

شب بخیر.



میخوام
یه مدتی
بمیرم
برای همه
به جز خودم البته ها
یه مدتی فقط
دوست دارم
گم شم
تو هوا
مثل ابر
مثل بخار
مثل خدا
که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه
پیر شدم
پیر
آدمای پیر میرن گم میشن
که تنهایی بمیرن
بعدش شاید جوون شدم
یه جور آروم خسته ای
که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی
اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه
کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا
بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده
هیچی هم نمیگه
فقط پرواز می کنه
تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه
وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره
یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره
میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش
ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه
شنا می کنه
پرواز می کنه
خدا هم نیست
اون پیر میشه
خدا نیست
پس نمی میره
بیشتر پیر میشه
خیلی خیلی پیر شاید
توی آسمون
اونقد پیر که بشه یه عقاب
که بره بالای یه کوه بلند
روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون
بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا
آره خیلی بالا
نمیدونم بقیه ش را هم
عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه
همین.







علی کوچولو
تو قصه ها نیست
مثل من و تو
اون دور دورا نیس ...

Thursday, August 12, 2010

ستاره


میدانی ستاره دور است
و شب سرد.
آن روز که تو با نگاهت ستاره میچیدی،
من نگاهم به تو دوخته بود
تو آسمان را گشتی
و ستاره‌‌ ات را چیدی
سهم من از همه‌ی ستاره‌ها
تو بودی
صبح که شد
ستاره‌ها همه رفتند
و تو رفتی که ستاره‌ات را دوباره پیدا کنی
شاید تا آن گوشه‌ی دیگر دنیا که هنوز شب بود
اما من
بی‌تو
تا همیشه منتظر شب ماندم
و هر شب آسمان را به دنبال تو گشتم.
میدانی ٬
ستاره دور است
و شب سرد.

Never Let An1 Steal Your Dream!



خلاصه ی همهی چیزایی که امشب دیدم تو این چند ساعت میشه همین یه آهنگ.




Niyaz - In The Shadow of Life
(download: 2mg)
کلی پست که پرید
یه هو ، نمیدونمم چرا !
یه کلی رویا بود. توش تا خیلی سال بعد رفتم جلو
کلی حرف
حرفای تلخ ، حرفای قشنگ
چقد که من این خلسه رو دوست دارم
از اینا که میرسی به جایی که بعد زمان رو میتونی حذف کنی ، بعد توش آروم آروم دور شی. از هر جهتی که بخوای.
اگه یادم بمونه پستام رو دوباره مینویسم بعدا.

Miss writing here

...
آره هیچ‌چیز ثابت نمیمونه
همه چیز حرکت میکنه ٬ همه چیز تغییر میکنه ٬ همه چی.

فقط این حرکت ٬ این تغییر ٬ همه‌ش تو یه دایره‌ست ... همه چیز میچرخه ٬ با شعاع‌های مختلف .. دور خودش.




David Gilmour: About Face [1984 Album]



Near The End

And when you fell you're near the end
Will you just turn it over and start again
Is there a stirring in your heart
As the time comes when we will have to part?

And when you fell you're near the end
And there's a stranger where once was a friend
And you are left without a word
Only the whispers that you've overheard

Standing in silence, holding my breath
Disconnected and dry
And though I'm certain that there's nothing left
To hold on to, to give or to try
Some things never change, no don't ever change
And I'm feeling the cold
Thinking that we're getting older and wiser
When we're just getting old

And when you feel you're near the end
And what once burned so bright is growing dim?
And when you see what's been acheived
Is there a feeling that you've been deceived?