
صفحههای هر روزم را که ورق میزنم زندگی سفید تر میشود. درست مثل یک صحرای پر از برف٬ در دورترین نقطهی سرزمین جنوب. زندگی درست مثل برف میماند٬ ترسناک است. آرام و ساکت و غریب و پر از رمز. راز برف یادت هست؟ همیشه اولین بار٬ همیشه اولین دیدار از برف آغاز میشود. حتی اگر کلبهای نباشد که به آن برسیم. اولین بار که دنیاهایمان عمیق شد و نفسهایمان تند یادت هست؟ شب بود نه؟ اولین بازیمان هم در سفیدی ساکت برف بود: یک کلمه من٬ یک کلمه تو. سفید٬ برف٬ سکس٬ راز٬ ترس. |
... in the mood for love نگاه کن٬ آن بالا٬ ستارهها را نگاه کن. میبینی؟ کسی قبلاً نقاشی ما را کشیده است. من ٬نقطه چینها را به هم وصل میکنم. تو مرا نگاه کن٬ ولی دستت را به من بده. دستت را که میگیرم٬ قدم بلند میشود و انگشتم به سقف آسمان میرسد. گفته بودم نه؟ من از داغی ستارهها میترسم. دیدی؟ ترسم را دیدی؟ عقربی که کشیدم برای تو بود. میدانی چه میگفت؟ ترس چشمانم را تو بگیر٬ نگاهم کن. |
من، در دنیای تنهایی های من، هیچگاه تنها نبوده ام. هیچ میدانستی آدم ها از همان اوایل کودکی تا همان لحظه ی آخر عمر ایمجینری فرند های خود را دارند؟ فقط، این دوستان تخیلی از شکلی به شکل دیگر در می آیند و از موجودی به موجودی دیگر میگریزند. نمیدانم، این ترسناک است یا نه. ولی من گاهی از تو میترسم. و میدانم ترسیدنم ، ترسناکم میکند و تو را میترسانم. و میدانم، تو این ترس را دوست داری. من تو را وقتی دوست تخیل من هستی دوست دارم. شاید از همین بود که زندگیم را بر پایه ی دنیای رویاییم چیدم. میخواهم امشب بپرستمت، بیا به خوابم. شب بخیر. |
میخوام یه مدتی بمیرم برای همه به جز خودم البته ها یه مدتی فقط دوست دارم گم شم تو هوا مثل ابر مثل بخار مثل خدا که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه پیر شدم پیر آدمای پیر میرن گم میشن که تنهایی بمیرن بعدش شاید جوون شدم یه جور آروم خسته ای که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده هیچی هم نمیگه فقط پرواز می کنه تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه شنا می کنه پرواز می کنه خدا هم نیست اون پیر میشه خدا نیست پس نمی میره بیشتر پیر میشه خیلی خیلی پیر شاید توی آسمون اونقد پیر که بشه یه عقاب که بره بالای یه کوه بلند روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا آره خیلی بالا نمیدونم بقیه ش را هم عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه همین.
|
No comments:
Post a Comment