من دنیایی را میبینم که در آن صدا ها تضمین هیچ دیگری ای نیستند.هیچ صدایی و هیچ کلمه ای هیچ چیز دیگری را نمایندگی نمیکند. معانی به کلمات وصل نیستند. تصاویر به صدا ها ربطی ندارند. احساسات به صداها متصل نیستند. آدم ها ، ربطی به صداها ندارند.در این دنیا فقط صدا وجود دارد. و من گاهی در این دنیا قدم میزنم قدم میزنم قدم میزنم
و شاید کسانی بر این عقیده باشند که آدمی در چنین دورانی بیش از هر زمان دیگر نیازمند آن است که به سایه عشق و بی خبری بگریزد و بدین کار ناگزیر می باید حدیث نفس شاعران عاشق را سرود خود کند احمد شاملو
Saturday, November 19, 2011
Molana
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
شب تنها زمانی است که هيچ کس نميتونه از هجوم احساساتش فرار کنه...اين روزا سرم خيلی شلوغه ٬ بهتره بگم اين روزا سر خودم رو حسابی مشغول کردم تا خيلی چيزا ذره ذره از فکرم دور بشن...شايد اين تنها راهش بود و اگه راه ديگه ای هم داره من نتونستم پيداش کنم . ولی شب ٬ تنها زمانيه که نميتونم ازش فرار کنم ... همه چيز مياد سراغم ٬ نه مثل قبل ٬ نه با غصه ٬ ولی يه چيز شبيه به حس يه کودک که دلش می خواد بهونه بگيره فقط واسه اينکه مامان نازشو بکشه و بعد با خيال راحت از يه حس پاک و آرامش بزرگ چشماش رو بزاره رو هم و به هيچی جز آغوش مهر مادر فکر نکنه و آروم بخوابه . آره دل منم می خواد بهونه بگيره و خوب ميدونم اين بهونه گيری واسه چيه . شايد اگه يه دفعه و بدونه مقدمه چيزی رو از دست بدی بُهت و ناباوريش تا مدت ها تو گلوت مثل يه بغض گير بکنه . حالا که تونستم اين بغض رو با کلی سرفه های مکرر و نسخه های پيچيده نشده و همدردی های حس نشده قورت بدم رفته تو دلم شده چيزی شبيه به يه بهونه...ولی خيلی خوبه...خوبه که فقط شبه...با سياهی مطلق مياد و با طلوع سپيده پا ميزاره به فرار...ولی يه چيز برام خيلی عجيبه...اينکه حالا هم که شادی و آرامشم رو تونستم از خاطره هام پس بگيرم اين ياد و خاطره چيه که قصد هجرت نداره...چرا حالا که رفتن رد پاهاشون رو با خودشون نبردن...ولی يه چيزی ! حالا که ديدم هر جا پا بزارم رد پاش کنارمه و قدرت پاک کردنش هم از مچ های ضعيفم خارجه تصميم گرفتم سر به هوا راه برم تا ديگه رد پايی رو روی زمين نبينم ! اين خيلی خوبه ... شايد گاهی بخورم زمين ولی اينطوری ميشه به پرواز هم راحت تر فکر کرد...ولی حالا حالا ها قصد پرواز ندارم ... کارهای نيمه تموم رو بايد تموم کرد و من پر از انرژی و قدرتم ... اين رو اين روزها خوب ميتونم حس کنم
یه زندانه، یه بند عمومی، به اسمه ایران ؟َ
میدونی، اینجا امنیت نیست ، نه اینکه دیوارها شیشه ای باشه و از پشت همه ی دیوارها تو را ببینندها، اونجوری نه . علاوه بر اونکه دیوارهاتو شیشه ای کردند و همه زندگیت را گداشتن زیر نظر صد نفر احمق بی ارزش پست که اونا برات تاییدش کنند و درستی و غلطیش را تایین کنند و بزنند توی سرت، علاوه بر اون چند نفر را هم گذاشتند که برای تو توی ذهنشون یه زندگی می سازند .یه زندگی به نفع اربابای خودشون بعد تو را بر مبنای اون مزخرفی که توی ذهنشون ساختن بازخواست می کنند . می بینی؟ هم به خاطر زندگی ای که خودت داری بازخواست میشی، تحقیر میشی، می ترسی، هم به خاطر زندگی ای که نداری و اونا میگن که داری . من ایرانو دوست دارم، ولی فقط خاکش را، فقط زبونش را، فقط نقطه های بکرش را، فقط اونجاهایی که دیواراش هنوز گلیه و شیشه ای نشده، اونجاهایی که به جای سقف و دیوار چادر سیاهه و هیچوقت نمیتونن شیشه ایش بکنند می فهمین؟ ولی اگه تو خاکت را بخوای، سرزمینت را بخوای، وطنت را بخوای، ایران را بخوای، مجبوری با دیوارهای شیشه ایش، مردمان پست تر از خودت که بهت دستور میدن، منگنه هایی که هست و بیشتر میشه، زندگیهای خیالی که میسازن و ساخته شده، عدم امنیتش، عدم آرامشش، و همه مزخرفای مشابه اینا کنار بیای . اگه دیدی نمی تونی کنار بیای، اگه دیدی جوونیت خیلی بیشتر ازینا ارزش داره که صرف یه مبارزه ی بیهوده برای یه زندگی بهتر توی اینجا بشه، اگه دیدی و به این واقعیت رسیدی که هیچوقت هیچ چیزی اینجا بهتر نمیشه، اونوقت بذار برو . اگه بری، حداقل چیزی که به دست میاری امنیته حداقل چیزی که به دست میاری زندگیته که مال خودت میشه، فقط مال خودت حداقل چیزی که به دست میاری آرامش زندگی توی یه خونه ای با دیوارهای واقعیه حداقل چیزی که به دست میاری بغل کردن آدمیه که دوستش داری، بدون ترس و واهمه، توی خیابون، همون موقع که حس کردی باید بغلش کنی می فهمی اینا رو؟ می فهمی؟ اینجا هر روز ته دلت خالی میشه، قاشق به قاشق، انوقدر که دیگه هیچی نمی مونه برات، میشی یه حفره ی خالی اینجا هر روز می لرزی، از تو، از بیرون، با تمام وجودت اینجا گریه می کنی اینجا موقع راه رفتن زانوهات شل میشه، چشمات سیاهی میره اینجا نابود میشه اینجا همه ش یه زندانه، یه بند عمومی، به اسمه ایران اینو می فهمین؟َ
For Lonely Sunday
When you admit people into your life, you don't know for how long, and what purpose they are meant to serve in the grander scheme of things. And then, one day they just leave...willingly or unwillingly, leave you to pick up the pieces of your own life. You wonder why they ever came then, why they made things a little easier, a little more rosier, little more happier by their presence, if they one day had to leave, and leave everything a lot more worse. Or maybe, it is not a lot more worse. They do help you grow when they are there, help you move ahead, a little more ahead in the journey called life. Their company makes that little bit of journey smooth. Then suddenly, when they leave, you feel forlorn and alone at that spot, recollect the days when the path didn't seem so rough, or when the journey ahead so empty, and your eyes melt, and you wonder if life is worth it at all. Who could have said it better than the bard:
To-morrow, and to-morrow, and to-morrow,
Creeps in this petty pace from day to day,
To the last syllable of recorded time;
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle!
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury
Signifying nothing.
Prison
- ... Well, this is such a sad affair I've opened up my heart so many times But now it's
- closed Oh my dear Every salted tear It wrings Bitter-sweet applause But when the show's in full swing Every once in awhile High stepping chorus lines Mean I'm forgetting Mein lullaby - liebchen How rich in contrast Love can be Sometimes I'm quite amused To see it twist and turn To taste both sweet and dry These vintage years Lovers you consume, And now, as you turn to leave You try to force a smile As if to compensate Then you break down and cry 1
تحقير شدن درد دارد . دردش بيشتر از كتك خوردن است . بيشتر از باتوم ، گاز اشك آور . آن قدر درد دارد كه از درد مي توانيم تمام شهر را به گند بكشيم . ما تحقير شديم وقتي آن ماشين هاي مشكي را ريختيد توي شهر تا مانتوهاي مان را متر كنند ، روسري هامان را بكشند جلو . ما خجالت كشيديم وقتي از مهماني كشيدين مان بيرون ، وقتي شلاق مان زديد . حتي قبل تر ، مدير تان ما را تحقير كرد وقتي كيف مان را گشت ، دفتر خاطرات مان را كشيد بيرون ، خط به خطش را خواند ، همين جوري كه سرمان پايين بود و چشم مان اشك ريزان ، همين جوري كه فكر مي كرديم پس دفتر خاطرات داشتن جرم است ؟ ناظم تان وقتي هر روز صبح بي آن كه نگران روح مان باشد ، هي ابروهامان را چك كرد كه كم نشده باشد ، از صف مي كشيد مان بيرون ؛ « گوشهء ديوار ! » پس قشنگ بودن جرم است ؟ وقتي معلم ديني تان دهان مان را بست ! پس عقيده داشتن ، انديشيدن جرم است ؟ وقتي هي دروغ بافتيم براي رابطه هامان . اين آقا برادرمه ، پسر خالمه . آخر آن سال ها دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، دوست بودن جرم بود !
اين ها كه گفتم خيلي كمش بود . ما از نسل بچه هايي بوديم كه هي هر شب با حساب گناه هايي كه كرديم به خواب رفتيم ! هي با ترس جهنم زندگي كرديم . جهنمي كه قرار بود بسوزاند عقيده مان را و زيبايي و خاطرات مان را .
پاییز
و فکر نکنی به پاییز های رفته و خاطرات روزهای مدرسه تا چین بیفتد به پیشانیت و حس تلخی ، بدود زیر پوستت .
و فکر نکنی به پاییز های در راه که هیچ ندارند با خود و تکرارند و تکرار و عجیب ملال آور .
و فکر نکنی به کارهای تلنبار شدهء روی میز اتاق خواب ، ظرف های نشستهء آشپزخانه ، گرد و غبار روی صندلی ها .
و هیچ نباشد جز همان سردی آب و باد که پاییز ِ همین حالا را با خود دارد و برگهای یک هو زرد شدهء درخت های بلند باغ را .
و روی یک برگ کاغذ کهنهء پر از آدم های خمیدهء یک لا قبا بنویسی : « یک چیز هایی توی لحظه کشف می شوند ، ناگهانی ، بی هوا . مثل آدم ها که از دل خط خطی های الکی کنته ، روی کاغذ های کاهی جان می گیرند . مثل شعر ها که از کلمات بیهودهء گوشهء روزنامه ها به دنیا می آیند . مثل تو که توی یک غروب دلگیر پاییزی ، از میان باران سر شب ، با یک چمدان پر و یک دنیا حرف و حرف آمدی ... »
چه دلنشین است هوا ...
feel impressed? what the hell does that suppose to mean anyway?
a guy comes to you in a party.and he goes like:hey! i'm Mr.well-known Sombody,who r u?
and you go like: i am me,nice to meet you.
and he goes like:look i have a degree in the field of Fame and i work at the company of Mr.famouse
and you go like:so?
and he goes like:well, he's the most famouse pal in the country in that field
and you go like:so?
and he says(with a great excitment in his head moving, which means:aren't you impressed?):so? is that all you can say?
and you reply:well, you don't expect me to jump and cheer for you,do you?all i can say is that,be happy in life and be successfull...and you think: impressed! paH, that's somebody else not you pal, you just play around there...
and after rejecting his proposal.the noble Mr.well-known drinks to his ears and then throws up on th dance floor,blaming you!
and later you think to yourself:what the hell, world's full of these pure types of A-wholes trying to impress others with their self-absorbed pethatic character..
and then..there comes the fear..the doubt.."am i on of those?"..."have i been joining the A-whole culb unconsciously?"...
..am i going mad?
------------------------------------------------------------------------
look pals,there are to many "and"s,right?