Saturday, November 19, 2011

پاییز

مهم نیست که قبلش چی گذشته و بعدش چی . مهم این است که جوراب هات را در آوری و بگذاری آب ، از روی پاهات بگذرد . آن وقت خالی از تمام فکر ها ، می توانی با صدای آواز ناظری از دور تر ها ، خیره به سنگ ریزه های زیر آب ، گوش کنی به باد که خود پاییز است .

و فکر نکنی به پاییز های رفته و خاطرات روزهای مدرسه تا چین بیفتد به پیشانیت و حس تلخی ، بدود زیر پوستت .

و فکر نکنی به پاییز های در راه که هیچ ندارند با خود و تکرارند و تکرار و عجیب ملال آور .

و فکر نکنی به کارهای تلنبار شدهء روی میز اتاق خواب ، ظرف های نشستهء آشپزخانه ، گرد و غبار روی صندلی ها .

و هیچ نباشد جز همان سردی آب و باد که پاییز ِ همین حالا را با خود دارد و برگهای یک هو زرد شدهء درخت های بلند باغ را .

و روی یک برگ کاغذ کهنهء پر از آدم های خمیدهء یک لا قبا بنویسی : « یک چیز هایی توی لحظه کشف می شوند ، ناگهانی ، بی هوا . مثل آدم ها که از دل خط خطی های الکی کنته ، روی کاغذ های کاهی جان می گیرند . مثل شعر ها که از کلمات بیهودهء گوشهء روزنامه ها به دنیا می آیند . مثل تو که توی یک غروب دلگیر پاییزی ، از میان باران سر شب ، با یک چمدان پر و یک دنیا حرف و حرف آمدی ... »

چه دلنشین است هوا ...

No comments: