و فکر نکنی به پاییز های رفته و خاطرات روزهای مدرسه تا چین بیفتد به پیشانیت و حس تلخی ، بدود زیر پوستت .
و فکر نکنی به پاییز های در راه که هیچ ندارند با خود و تکرارند و تکرار و عجیب ملال آور .
و فکر نکنی به کارهای تلنبار شدهء روی میز اتاق خواب ، ظرف های نشستهء آشپزخانه ، گرد و غبار روی صندلی ها .
و هیچ نباشد جز همان سردی آب و باد که پاییز ِ همین حالا را با خود دارد و برگهای یک هو زرد شدهء درخت های بلند باغ را .
و روی یک برگ کاغذ کهنهء پر از آدم های خمیدهء یک لا قبا بنویسی : « یک چیز هایی توی لحظه کشف می شوند ، ناگهانی ، بی هوا . مثل آدم ها که از دل خط خطی های الکی کنته ، روی کاغذ های کاهی جان می گیرند . مثل شعر ها که از کلمات بیهودهء گوشهء روزنامه ها به دنیا می آیند . مثل تو که توی یک غروب دلگیر پاییزی ، از میان باران سر شب ، با یک چمدان پر و یک دنیا حرف و حرف آمدی ... »
چه دلنشین است هوا ...
No comments:
Post a Comment