Saturday, November 19, 2011


تحقير شدن درد دارد . دردش بيشتر از كتك خوردن است . بيشتر از باتوم ، گاز اشك آور . آن قدر درد دارد كه از درد مي توانيم تمام شهر را به گند بكشيم . ما تحقير شديم وقتي آن ماشين هاي مشكي را ريختيد توي شهر تا مانتوهاي مان را متر كنند ، روسري هامان را بكشند جلو . ما خجالت كشيديم وقتي از مهماني كشيدين مان بيرون ، وقتي شلاق مان زديد . حتي قبل تر ، مدير تان ما را تحقير كرد وقتي كيف مان را گشت ، دفتر خاطرات مان را كشيد بيرون ، خط به خطش را خواند ، همين جوري كه سرمان پايين بود و چشم مان اشك ريزان ، همين جوري كه فكر مي كرديم پس دفتر خاطرات داشتن جرم است ؟ ناظم تان وقتي هر روز صبح بي آن كه نگران روح مان باشد ، هي ابروهامان را چك كرد كه كم نشده باشد ، از صف مي كشيد مان بيرون ؛ « گوشهء ديوار ! » پس قشنگ بودن جرم است ؟ وقتي معلم ديني تان دهان مان را بست ! پس عقيده داشتن ، انديشيدن جرم است ؟ وقتي هي دروغ بافتيم براي رابطه هامان . اين آقا برادرمه ، پسر خالمه . آخر آن سال ها دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، دوست بودن جرم بود !

اين ها كه گفتم خيلي كمش بود . ما از نسل بچه هايي بوديم كه هي هر شب با حساب گناه هايي كه كرديم به خواب رفتيم ! هي با ترس جهنم زندگي كرديم . جهنمي كه قرار بود بسوزاند عقيده مان را و زيبايي و خاطرات مان را .

ما به اندازهء تمام سال هاي زندگي مان ، به اندازهء تمام روزهاي خوب نوجواني مان ، تخريب شديم و خجالت كشيديم و مچاله شديم . خواستم بدانيد چه شد كه اين شكلي شد . خواستم بدانيد اين رشته سر دراز دارد .

No comments: