شب تنها زمانی است که هيچ کس نميتونه از هجوم احساساتش فرار کنه...اين روزا سرم خيلی شلوغه ٬ بهتره بگم اين روزا سر خودم رو حسابی مشغول کردم تا خيلی چيزا ذره ذره از فکرم دور بشن...شايد اين تنها راهش بود و اگه راه ديگه ای هم داره من نتونستم پيداش کنم . ولی شب ٬ تنها زمانيه که نميتونم ازش فرار کنم ... همه چيز مياد سراغم ٬ نه مثل قبل ٬ نه با غصه ٬ ولی يه چيز شبيه به حس يه کودک که دلش می خواد بهونه بگيره فقط واسه اينکه مامان نازشو بکشه و بعد با خيال راحت از يه حس پاک و آرامش بزرگ چشماش رو بزاره رو هم و به هيچی جز آغوش مهر مادر فکر نکنه و آروم بخوابه . آره دل منم می خواد بهونه بگيره و خوب ميدونم اين بهونه گيری واسه چيه . شايد اگه يه دفعه و بدونه مقدمه چيزی رو از دست بدی بُهت و ناباوريش تا مدت ها تو گلوت مثل يه بغض گير بکنه . حالا که تونستم اين بغض رو با کلی سرفه های مکرر و نسخه های پيچيده نشده و همدردی های حس نشده قورت بدم رفته تو دلم شده چيزی شبيه به يه بهونه...ولی خيلی خوبه...خوبه که فقط شبه...با سياهی مطلق مياد و با طلوع سپيده پا ميزاره به فرار...ولی يه چيز برام خيلی عجيبه...اينکه حالا هم که شادی و آرامشم رو تونستم از خاطره هام پس بگيرم اين ياد و خاطره چيه که قصد هجرت نداره...چرا حالا که رفتن رد پاهاشون رو با خودشون نبردن...ولی يه چيزی ! حالا که ديدم هر جا پا بزارم رد پاش کنارمه و قدرت پاک کردنش هم از مچ های ضعيفم خارجه تصميم گرفتم سر به هوا راه برم تا ديگه رد پايی رو روی زمين نبينم ! اين خيلی خوبه ... شايد گاهی بخورم زمين ولی اينطوری ميشه به پرواز هم راحت تر فکر کرد...ولی حالا حالا ها قصد پرواز ندارم ... کارهای نيمه تموم رو بايد تموم کرد و من پر از انرژی و قدرتم ... اين رو اين روزها خوب ميتونم حس کنم
No comments:
Post a Comment