Tuesday, May 13, 2008

بیا فرار کنیم



اسب آبی رفت و رفت و رفت

.. تا به مرداب رسید مرداب اونو یاد برکه‌ انداخت

. وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود

. ... سلام اسب آبی. این صدا اونو از خیال برکه بیرون آورد

. به طرف صدا برگشت و گفت

: - سلام

. تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم

. اسب آبی گفت: من دارم دنبال یکی میگردم تا تنهائی مو باهاش قسمت کنم و باید برم

. اما همینکه چشمش به اشکای تمساح افتاد

با لبخند گفت: باشه من کمکت میکنم

:) تمساح گفت : نزدیک مرداب یه کرم شبتاب زندگی میکنه که شبها نور زیبائی داره . تو باید اون نور رو ازش بگیری

. چون من نمیتونم تو شبهای این بدرخشم

. اسب آبی فکر کرد و دید این ممکن نیست. شبتاب اگه نتابه دیگه شبتاب نیست. و اینو به تمساح گفت

. اما تمساح گفت: خب تازه میشه یه کرم معمولی و این عیبی نداره . یه کرم مثل بقیه کرم‌ها

. اسب آبی فکر کرد و گفت: خب آخه تو هم یه تمساح هستی مثل باقی تمساح‌ها . چرا فکر میکنی باید طور دیگه این باشی


تمساح جوابی نداشت. پشت کرد و گفت: برو دیگه نمیخوام ببینمت

. اسب آبی هم نمی‌تونست این کار رو بکنه

. اگه هم می‌تونست بخاطر شبتاب این کارو نمیکرد

. تمساح باید میفهمید هر کی باید جای خودش باشه

. تمساح جای تمساح و شبتاب هم جای شبتاب

. تمساح بالاخره باید روزی اینو میفهمید

. اسب آبی در حالیکه از مرداب رود میشد خوشحال بود که نخواسته بود تنهائی‌شو با تمساح قسمت کنه


... و به راهش ادامه داد ...

2 comments:

Fariba said...

did u get my message! atrafe maha por az temsah haye khosh khat o khale! even u or me!;)

Fariba said...

نگاه کن
نگاه کن
آرام تر
طولانی تر
نگاه کن