Wednesday, June 24, 2009

Tir baaran

یادم میاد وقتی‌ دوستم تیربارن شد فقط ۱۴ سال داشت! پدرش و برادرش نیز همان روز تیربارن شدند! وقتی‌ به در خانشان گریان رفتم دو تا مامور من را دور کردن و گفتن عزاداری برا کافر قدغن! الان سالهاست به دلم مونده که چند تا از این پاسدرا رو بکشم و آنروز دلم می‌خواست بزنم تو گوش اون کثافت ولی‌ نمیخواستم الکی‌ دستگیر شم من مسولیت دیگری داشتم!!برگشتم وقتی‌ زنگ زدم مادرش گریه نمیکرد! گفت مهتاب همیشه زنده است، مادر داغ شوهر و بچه هاش اوو دیده بود ولی‌ اجازه مشکی‌ پوشیدن و عزاداری نداشت و حتا نمیدانست گور عزیزانش کجاست!!!!

در وصیت مهتاب این جمله بود از همه بخواهید برای من گریه نکنند!!!!

مهتاب یه دختر نجیب اوو باکره که هیچگاه آرایش و این حرفا نداشت حتا با لباسی ساده!

ولی‌ رژیم ننگین و دیکتاتوری اعلام کرد که اون دختر نبوده!!!

دردم میاد وقتی‌ یادم میاد چه کسانی‌ سالهای اول انقلاب اعدام شدن حتا کسی‌ یادشون نیست یا براشون عزاداری نکرد! هیچ کس اونا رو الگو نکرد! هیچ کس صداشون را به دور دنیا نرساند!

هیچ کس ندانست چه بچه هائی پار پار شدن بی‌ صدا و در سکوت!

این روزا دلم بسی‌ گرفته و آهی که بر لبانم است

و اسفا که روباه مکار و گرگه بد بدجنس حالا شدن نمادهای مردمی. آقای موسوی آیا کشتارهای سالهای ۵۹-۶۰ را به یاد می‌‌آورید؟؟ یاد این جمله می‌‌افتم " سگ زرد برادر شغال"

Saturday, June 13, 2009

مرگ عاشق

اون روزایی که عاشق بودیم
اون روزایی که دنیا قدش کوتاه بود
وقتی دلمون میلرزید، همه‌ی زندگی می‌لرزید
وقتی دلمون میریخت پایین میفهمیدیم که دل آدم چه بزرگه
به هم زل میزدیم و همدیگه رو نگا می‌کردیم
با هم چشمامون رو میبستیم و میرفتیم
قاطی ابرا
توی جنگلا
توی شهر
زیر پل عابر پیاده
توی مزرعه
توی دشت
توی کلبه
توی استخر
توی قایقی که کج میشد و میفتادیم تو آب
توی قلعه‌های تاریک و ترسناک
توی زیرزمین پر از کارای سفالگری
توی کتابخونه‌ و توی هزارتا از کافی شاپ های تهران
توی خیابونا و خرابه ها
چشمانو باز میکردیم و برمیگشتیم پیش هم
به هم نگاه میکردیم
توی چشمای هم.
رویا هامون واقعی بود
تو چشمای همو که نگاه میکردیم هر چیزی رو میتونستیم ببینیم ...
فقط کافی بود نگاه خودمون دو تا تو هم گره بخوره
عاشق بودیم
میفهمی؟
عاشق بودیم
سایه ی مرگ سنگین تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم
میترسم
میزنم کنار
گریه میکنم
ساکت میشم
میلرزم
فرار میکنم
عاشق بودیم
میفهمی؟
عاشق بودیم

Monday, June 01, 2009


رفت تنها آشناي بخت من،رفت و با غمها مرا تنها گذاشت،چون نسيم تند پوي از من گريخت،آهوانه سر به صحرا ها گذاشت
وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را
بستند.وقتي خواستم ستايش کنم،
گفتند خرافات است.وقتي خواستم
عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي
خواستم گريستن، گفتند دروغ
است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند
ديوانه است.دنيا را نگه داريد،
ميخواهم پياده شوم (دكتر علي

شريعتي

Wednesday, May 27, 2009


دلم برای نامه نوشتن تنگ شده بود. نامه نوشتم. گاهی اوقات بعضی آدما تو زندگیت هستن که بودنت رو تعریف میکنن. آدمایی که هرچقدرم دور خودت دیوار بکشی و تنهاییت رو صیقل بدی، اونا رو بی هیچ مشکلی میتونی اون‌تو جا بدی. آدمایی که شاهد تو ان. آدمایی که عاشق بودنشونی. نامه نوشتمشون
دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم








دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم

Friday, May 22, 2009

چندين و چند بار از هزاران باري كه خواستم بنويسم نشد

روزي حوصله نبود ديگر روز قلم و بار ديگر كاغذ

روزي مركب خشكيد و ديگر بار حرف هايم بيات شد

ابرها تصادف كردند

هوا تب كرد و باريد

غرق شد خاطره

در گودال كوچك كنار باغچه

گربه اي از ميان گذشت

عكسش در آب گودال

بي شباهت به موشي نبود

خيس خيس!

دلش گر گرفت و خاكستر شد

ابرها تصادف كردند

هوا تب كرد و باريد

غرق شد احساس

در اخم هاي در هم حواس

چندين و چند بارخواستم بنويسم نشد

روزي من نبودم روزي حوصله روزي ديگر تو

Trust


توی تخت خوابم،تو آرامش نصفه شب،با خودم گفتمان می کردم.

در واقع داشتم با" فکرم" درد و دل می کردم !!!

پرسیدم:تو که میگن احساس نداری،تو که از روی عقل و منطق تصمیم می گیری،می تونی بگی تو این دنیا به چی می شه اعتماد کرد ؟!

هنوز "فکرم" جواب نداده بود که "دستم" جوابمو داد!

گفت:به من اعتماد کن.

نگاهی به او کردم،دستشو تو دستم به یاد آوردم،بغض گلویم را گرفت.

گفتم:دست مهربانم، اون روزی که دستاشو را در تو حلقه کرده بود، به تو اعتماد کردم.

"دستم" ساکت شد.

"چشمانم" سکوت دستمو شکستند و گفتند: به ما،به ما اعتماد کن.

بغض گلویم را بیشتر فشار داد.

گفتم:چشمان عزیزم اون روزی که به خاطر او اشک ریختم به شما اعتماد کردم.

وآنها نیز ساکت شدند.

این بار نوبت" گوشهایم" بود.

به آنها نیز اعتماد کرده بودم،با آنها بود که شنیده بودم به من گفت "از هر کسی بیشتر دوستت دارم "

دو باره سکوت باز گشت،و تنها کسی که حرفی نزد "قلبم" بود.شاید می دونست که همه این ها از
اعتماد به اون بوده.منم ازش سوالی نکردم ...

حس کردم چشمام خیس شدند ،دیگه فشار بغض را تو گلوم حس نمیکردم.

این بار صدای گریه بود که سکوت را میشکست.

"فکرم" به سخن در اومد ،گفت: حالا میخوای جواب منو بشنوی ؟!

گفت:به زمان اعتماد کن.

اشکهایم قطع شدند...

راست می گفت.زمان .... ،

و الان لبخند تلخ روی صورتم ،چشمای خیس اون موقع رو زیر سوال می بره

زمان همه چیزو نشون داد ...

به راحتی اعتماد نکن

Wednesday, May 20, 2009


آسمون همیشه
یا ابره
یا آفتاب
یا شبه
که هیچیش معلوم نیست
اونو ولش کنین
ولی پری ِ قصه مون
پریه قصه مون
هوم
نورش کم شده
فک کنم
که
غمگینه

repeat it again!!!I am so tired these day


آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن
یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه
که هر وقت بخوان بندازن دور و
سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن
هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن
از اینکه کثیف شده و
دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن
بعد از یه مدت به خاطر اینکه
بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن
آدمایی که یادشون میره هفته‌ای
چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال
آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬
یه اسباب بازی
مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن
هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو
دارم فکر میکنم مزرعه‌م جای هر کسی نیست
همین

عادت کرده که منتظر باشه
منتظر بشینه تا یه اتفاقی بیفته ٬
پیش بیاد ٬
پیدا شه
پاک و مهربونه
اگه یه تیکه ابر داشته باشه
سوارش نمیشه که بره تو آسمونا
که دنیا رو ببینه
که آرامش پیدا کنه روش
میده‌تش به یکی که دوسش داره
میشه کنارش شعر گفت
یا آهنگ ساخت
حس آدم رو منحرف نمیکنه
تمرکز آدم رو به هم نمیزنه
میتونه باشه بدون اینکه چیزی رو عوض کنه
ولی در عین حال میتونه طوفان باشه
همه چیرو تغییر بده
طوفان ...
مثلاً یه جور سرد و ساکت و خلوت و کشنده
یا مثلاً سنگین و تند و وحشی
یا مثلاً یه جور دیگه
یا اصلاً یه جور دیگه
یه جوری مثل خودش وقتی که طوفان میشه
طوفان
یعنی یه جوری که بارون میاره
بارون تندبارون وحشی
بارون خیس

Do u remember that road!


مه دوست دارم
جاده‌ی مه گرفته دوست دارم
بوی خاک رو تو مه دوست دارم
نور سیگار تو هوای مهی دوست دارم
صدای نفس کشیدن تو تاریکی مه گرفته رو دوست دارم
عاشق مه‌ام
همین
من از پشت تاریکی شب اینجا با یه پنجره میام تو روشنی روز تو.فرقی نداره که روشنه یا تاریک. جفتمون جذب عمق نگاه یک عکس میشیم.من از اینجا به این همه فاصله فکر میکنم و این فاصله بیشتر بهم جسارت نزدیکتر شدن میده.فاصله انقدر زیاد هست که همه تضاد ها رو تو خودش حل کنه.سرما و گرما یا روز و شب همه یکی میشن.همه چیز صرفا تو یه پنجره خلاصه میشه که همه مفهوما توش مثل خمیر شکل میگیره و بعضی وقتا ته دلمون از ترس خالی میشه.هیجان انگیزه

گاهی اوقاتم اونقده قصه‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه. پ.ن. هر چقدر که بیشتر حس امنیت به بقیه بدی بیشتر تنها میشی. اینو تام گفته. تام اسم یه پسره‌ی بی‌خانمانه که من به طور کاملا تصادفی تو این چند ماه باهاش آشنا شدم و کاملا تصادفی هر چند هفته یه بار تو خیابونا یا کنار استارباکس میبینمش. خوبه

Sunday, May 10, 2009

BF

" I don't want a boyfriend, I want a friend. I'm only looking, desperately seeking, a friend. someone who'd know his or her distance and someone who'd make me feel safe in being distant and weird. I don't want a boy friend, I gave up on that for good. I don't think it's safe and healthy for anyone to be my boy friend, or even for me to have a boy friend for that matter. it's even written in books that I suck in relationships so please be a friend. a good friend. please? "--

overheard in the city, random homeless guy talking to himself!
I remember a man once told me "I don't break down". he told me so when he broke down. he was shaking. he was angry. he wasn't alone. he was just cut from his memories. he was cold. very cold. I didn't say a word. I watched him as he watched his very own misery. and we both knew nothing would be the same as before. we said goodbye, and we never talked again. he was of the rare species who could apprciate the color pink. and that says it all.