من دنیایی را میبینم که در آن صدا ها تضمین هیچ دیگری ای نیستند.هیچ صدایی و هیچ کلمه ای هیچ چیز دیگری را نمایندگی نمیکند. معانی به کلمات وصل نیستند. تصاویر به صدا ها ربطی ندارند. احساسات به صداها متصل نیستند. آدم ها ، ربطی به صداها ندارند.در این دنیا فقط صدا وجود دارد. و من گاهی در این دنیا قدم میزنم قدم میزنم قدم میزنم
Ghorobe ye setareh
و شاید کسانی بر این عقیده باشند که آدمی در چنین دورانی بیش از هر زمان دیگر نیازمند آن است که به سایه عشق و بی خبری بگریزد و بدین کار ناگزیر می باید حدیث نفس شاعران عاشق را سرود خود کند احمد شاملو
Saturday, November 19, 2011
Molana
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
شب تنها زمانی است که هيچ کس نميتونه از هجوم احساساتش فرار کنه...اين روزا سرم خيلی شلوغه ٬ بهتره بگم اين روزا سر خودم رو حسابی مشغول کردم تا خيلی چيزا ذره ذره از فکرم دور بشن...شايد اين تنها راهش بود و اگه راه ديگه ای هم داره من نتونستم پيداش کنم . ولی شب ٬ تنها زمانيه که نميتونم ازش فرار کنم ... همه چيز مياد سراغم ٬ نه مثل قبل ٬ نه با غصه ٬ ولی يه چيز شبيه به حس يه کودک که دلش می خواد بهونه بگيره فقط واسه اينکه مامان نازشو بکشه و بعد با خيال راحت از يه حس پاک و آرامش بزرگ چشماش رو بزاره رو هم و به هيچی جز آغوش مهر مادر فکر نکنه و آروم بخوابه . آره دل منم می خواد بهونه بگيره و خوب ميدونم اين بهونه گيری واسه چيه . شايد اگه يه دفعه و بدونه مقدمه چيزی رو از دست بدی بُهت و ناباوريش تا مدت ها تو گلوت مثل يه بغض گير بکنه . حالا که تونستم اين بغض رو با کلی سرفه های مکرر و نسخه های پيچيده نشده و همدردی های حس نشده قورت بدم رفته تو دلم شده چيزی شبيه به يه بهونه...ولی خيلی خوبه...خوبه که فقط شبه...با سياهی مطلق مياد و با طلوع سپيده پا ميزاره به فرار...ولی يه چيز برام خيلی عجيبه...اينکه حالا هم که شادی و آرامشم رو تونستم از خاطره هام پس بگيرم اين ياد و خاطره چيه که قصد هجرت نداره...چرا حالا که رفتن رد پاهاشون رو با خودشون نبردن...ولی يه چيزی ! حالا که ديدم هر جا پا بزارم رد پاش کنارمه و قدرت پاک کردنش هم از مچ های ضعيفم خارجه تصميم گرفتم سر به هوا راه برم تا ديگه رد پايی رو روی زمين نبينم ! اين خيلی خوبه ... شايد گاهی بخورم زمين ولی اينطوری ميشه به پرواز هم راحت تر فکر کرد...ولی حالا حالا ها قصد پرواز ندارم ... کارهای نيمه تموم رو بايد تموم کرد و من پر از انرژی و قدرتم ... اين رو اين روزها خوب ميتونم حس کنم
یه زندانه، یه بند عمومی، به اسمه ایران ؟َ
میدونی، اینجا امنیت نیست ، نه اینکه دیوارها شیشه ای باشه و از پشت همه ی دیوارها تو را ببینندها، اونجوری نه . علاوه بر اونکه دیوارهاتو شیشه ای کردند و همه زندگیت را گداشتن زیر نظر صد نفر احمق بی ارزش پست که اونا برات تاییدش کنند و درستی و غلطیش را تایین کنند و بزنند توی سرت، علاوه بر اون چند نفر را هم گذاشتند که برای تو توی ذهنشون یه زندگی می سازند .یه زندگی به نفع اربابای خودشون بعد تو را بر مبنای اون مزخرفی که توی ذهنشون ساختن بازخواست می کنند . می بینی؟ هم به خاطر زندگی ای که خودت داری بازخواست میشی، تحقیر میشی، می ترسی، هم به خاطر زندگی ای که نداری و اونا میگن که داری . من ایرانو دوست دارم، ولی فقط خاکش را، فقط زبونش را، فقط نقطه های بکرش را، فقط اونجاهایی که دیواراش هنوز گلیه و شیشه ای نشده، اونجاهایی که به جای سقف و دیوار چادر سیاهه و هیچوقت نمیتونن شیشه ایش بکنند می فهمین؟ ولی اگه تو خاکت را بخوای، سرزمینت را بخوای، وطنت را بخوای، ایران را بخوای، مجبوری با دیوارهای شیشه ایش، مردمان پست تر از خودت که بهت دستور میدن، منگنه هایی که هست و بیشتر میشه، زندگیهای خیالی که میسازن و ساخته شده، عدم امنیتش، عدم آرامشش، و همه مزخرفای مشابه اینا کنار بیای . اگه دیدی نمی تونی کنار بیای، اگه دیدی جوونیت خیلی بیشتر ازینا ارزش داره که صرف یه مبارزه ی بیهوده برای یه زندگی بهتر توی اینجا بشه، اگه دیدی و به این واقعیت رسیدی که هیچوقت هیچ چیزی اینجا بهتر نمیشه، اونوقت بذار برو . اگه بری، حداقل چیزی که به دست میاری امنیته حداقل چیزی که به دست میاری زندگیته که مال خودت میشه، فقط مال خودت حداقل چیزی که به دست میاری آرامش زندگی توی یه خونه ای با دیوارهای واقعیه حداقل چیزی که به دست میاری بغل کردن آدمیه که دوستش داری، بدون ترس و واهمه، توی خیابون، همون موقع که حس کردی باید بغلش کنی می فهمی اینا رو؟ می فهمی؟ اینجا هر روز ته دلت خالی میشه، قاشق به قاشق، انوقدر که دیگه هیچی نمی مونه برات، میشی یه حفره ی خالی اینجا هر روز می لرزی، از تو، از بیرون، با تمام وجودت اینجا گریه می کنی اینجا موقع راه رفتن زانوهات شل میشه، چشمات سیاهی میره اینجا نابود میشه اینجا همه ش یه زندانه، یه بند عمومی، به اسمه ایران اینو می فهمین؟َ
For Lonely Sunday
When you admit people into your life, you don't know for how long, and what purpose they are meant to serve in the grander scheme of things. And then, one day they just leave...willingly or unwillingly, leave you to pick up the pieces of your own life. You wonder why they ever came then, why they made things a little easier, a little more rosier, little more happier by their presence, if they one day had to leave, and leave everything a lot more worse. Or maybe, it is not a lot more worse. They do help you grow when they are there, help you move ahead, a little more ahead in the journey called life. Their company makes that little bit of journey smooth. Then suddenly, when they leave, you feel forlorn and alone at that spot, recollect the days when the path didn't seem so rough, or when the journey ahead so empty, and your eyes melt, and you wonder if life is worth it at all. Who could have said it better than the bard:
To-morrow, and to-morrow, and to-morrow,
Creeps in this petty pace from day to day,
To the last syllable of recorded time;
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle!
Life's but a walking shadow, a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury
Signifying nothing.
Prison
- ... Well, this is such a sad affair I've opened up my heart so many times But now it's
- closed Oh my dear Every salted tear It wrings Bitter-sweet applause But when the show's in full swing Every once in awhile High stepping chorus lines Mean I'm forgetting Mein lullaby - liebchen How rich in contrast Love can be Sometimes I'm quite amused To see it twist and turn To taste both sweet and dry These vintage years Lovers you consume, And now, as you turn to leave You try to force a smile As if to compensate Then you break down and cry 1
تحقير شدن درد دارد . دردش بيشتر از كتك خوردن است . بيشتر از باتوم ، گاز اشك آور . آن قدر درد دارد كه از درد مي توانيم تمام شهر را به گند بكشيم . ما تحقير شديم وقتي آن ماشين هاي مشكي را ريختيد توي شهر تا مانتوهاي مان را متر كنند ، روسري هامان را بكشند جلو . ما خجالت كشيديم وقتي از مهماني كشيدين مان بيرون ، وقتي شلاق مان زديد . حتي قبل تر ، مدير تان ما را تحقير كرد وقتي كيف مان را گشت ، دفتر خاطرات مان را كشيد بيرون ، خط به خطش را خواند ، همين جوري كه سرمان پايين بود و چشم مان اشك ريزان ، همين جوري كه فكر مي كرديم پس دفتر خاطرات داشتن جرم است ؟ ناظم تان وقتي هر روز صبح بي آن كه نگران روح مان باشد ، هي ابروهامان را چك كرد كه كم نشده باشد ، از صف مي كشيد مان بيرون ؛ « گوشهء ديوار ! » پس قشنگ بودن جرم است ؟ وقتي معلم ديني تان دهان مان را بست ! پس عقيده داشتن ، انديشيدن جرم است ؟ وقتي هي دروغ بافتيم براي رابطه هامان . اين آقا برادرمه ، پسر خالمه . آخر آن سال ها دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، دوست بودن جرم بود !
اين ها كه گفتم خيلي كمش بود . ما از نسل بچه هايي بوديم كه هي هر شب با حساب گناه هايي كه كرديم به خواب رفتيم ! هي با ترس جهنم زندگي كرديم . جهنمي كه قرار بود بسوزاند عقيده مان را و زيبايي و خاطرات مان را .
پاییز
و فکر نکنی به پاییز های رفته و خاطرات روزهای مدرسه تا چین بیفتد به پیشانیت و حس تلخی ، بدود زیر پوستت .
و فکر نکنی به پاییز های در راه که هیچ ندارند با خود و تکرارند و تکرار و عجیب ملال آور .
و فکر نکنی به کارهای تلنبار شدهء روی میز اتاق خواب ، ظرف های نشستهء آشپزخانه ، گرد و غبار روی صندلی ها .
و هیچ نباشد جز همان سردی آب و باد که پاییز ِ همین حالا را با خود دارد و برگهای یک هو زرد شدهء درخت های بلند باغ را .
و روی یک برگ کاغذ کهنهء پر از آدم های خمیدهء یک لا قبا بنویسی : « یک چیز هایی توی لحظه کشف می شوند ، ناگهانی ، بی هوا . مثل آدم ها که از دل خط خطی های الکی کنته ، روی کاغذ های کاهی جان می گیرند . مثل شعر ها که از کلمات بیهودهء گوشهء روزنامه ها به دنیا می آیند . مثل تو که توی یک غروب دلگیر پاییزی ، از میان باران سر شب ، با یک چمدان پر و یک دنیا حرف و حرف آمدی ... »
چه دلنشین است هوا ...
feel impressed? what the hell does that suppose to mean anyway?
a guy comes to you in a party.and he goes like:hey! i'm Mr.well-known Sombody,who r u?
and you go like: i am me,nice to meet you.
and he goes like:look i have a degree in the field of Fame and i work at the company of Mr.famouse
and you go like:so?
and he goes like:well, he's the most famouse pal in the country in that field
and you go like:so?
and he says(with a great excitment in his head moving, which means:aren't you impressed?):so? is that all you can say?
and you reply:well, you don't expect me to jump and cheer for you,do you?all i can say is that,be happy in life and be successfull...and you think: impressed! paH, that's somebody else not you pal, you just play around there...
and after rejecting his proposal.the noble Mr.well-known drinks to his ears and then throws up on th dance floor,blaming you!
and later you think to yourself:what the hell, world's full of these pure types of A-wholes trying to impress others with their self-absorbed pethatic character..
and then..there comes the fear..the doubt.."am i on of those?"..."have i been joining the A-whole culb unconsciously?"...
..am i going mad?
------------------------------------------------------------------------
look pals,there are to many "and"s,right?
Wednesday, July 13, 2011
For your graduating Day, my Daughter O Friend x Dearest Tina X

Tina,
It really doesn’t seem all that long ago that I held you in my arms and looked down with wonder at your happy, smiling face. Through the years I’ve watched with pride as you’ve grown from a child into a woman. It’s a journey that I’m honored to have been a part of, a journey that showed me as much about myself as it did about you.
One of the seeming cruelties of life is that parenting is left to the young, because let’s face it, who at twenty knows anything about raising a child?I certainly didn’t. I barely knew what to do with myself during those early years, yet alone what to do with you. I did lots of mistake I know I hurt you several time I grow up with you.
And what a journey! You and I have had some wonderful times together. There has been laughter and tears, joy and sadness, hope and pain, but through it all you have kept moving forward with a smile on your face.
Well, today marks the close of another part of that journey, as you graduate from university and get ready to start job in the fall, and like all endings it leaves me with mixed emotions.the major part of your life thus far will be over. Just as you are both happy and sad that university is ending, I find myself feeling both happy and sad that my little girl is growing up.
It doesn’t seem that long ago that I walked you into the first day of kindergarten, holding your hand, not wanting to let you go. Then rushing home to watch the clock, anxious to get back to school and pick you up, worrying needlessly about you.
There have been many different phases that we’ve gone through together, and I was sitting here this morning thinking about some of them.
- There was the ‘send Tina in through long trip to different world with all scares and wolves in our ways'
- There was the Goodbye and tears in stairs of Mehrabad Airport, I never forget your innocent eyes and ur tears or you begging in plane to return to my parents..I am sorry for all those tough times you went through but maybe one day you believe it it was only for you, for your future to be a free human! to respect yourself as a woman.
- There was the ‘bring Tina to work because I couldn’t leave her alone…
- There was the time you cooked soup for your sick mum …u didnt took skins off from onion and potatos.
- There have been girlfriends, boyfriends, new friends, old friends, and the ‘no longer friends’… Things are ‘hot’ one minute and ‘not’ the next… Sometimes it is hard to keep up! you were my everything, a parents a friend...
There are many others good and bad things, our summer trip to Wales and talking to sheeps and cows! or even hot summers to get tan.
Oh, there have been some challenges too, and I know that you will face many more challenges as you move forward and begin creating a life of your own, but I also know that if you approach those challenges with the same love and courage that you have now, that you will find your way in life and you will be happy.
Whatever you do, do it with all your heart. You are smart enough to do anything you want to do, you just have to make up your mind that you are going to do it. Don’t let anyone beat you down. Don’t settle for second best, you deserve the best of the best.
And now you’re ready to go. You went and grew up. It’s not that you aren’t ready for what’s next, because you are. You astonish me with your grace, your presence, your energy, and how solid you feel emotionally and spiritually.
It’s me. I’m the one who’s not ready. I’m not ready to admit that I’m old enough to have a daughter finishing the college. I’m not happy with myself that I didn’t spend more time with you these past 21years. I’m not ready for you to go.
I wish I could say that I was sending you out into a safer and better world than the one you came into 21 years ago. I don’t know that that’s true.
Whatever is ahead of you, I know you will do it with grace and style. It’s a journey for sure. One that will have its share of struggles and setbacks as well as triumphs and glories . . . or so it will seem at the time. Later, you’ll look back at those events and see that they are simply threads in an ever richer tapestry called your life.
To this point, Dan Millman (from the Way of the Peaceful Warrior) says:
"There is no need to search; achievement leads to nowhere. It makes no difference at all, so just be happy now! Love is the only reality of the world, because it is all One, you see. And the only laws are paradox, humor, and change. There is no problem, never was, and never will be. Release your struggle, let go of your mind, throw away your concerns, and relax into the world. No need to resist life; just do your best. Open your eyes and see that you are far more than you imagine. You are the world, you are the universe; you are yourself and everyone else, too! It’s all the marvelous Play of God. Wake up, regain your humor. Don’t worry, you are already free."
That probably seems like loony advice, but in time, maybe it will make more sense. I’ll add one piece of advice of my own, one you probably won’t take because I know I didn’t. Don’t rush. Don’t strive. All you have is time, and not nearly enough of that.
Someday you too will sit down to write a letter like this to your child. Will you too fill it with wistful thoughts of missed opportunities to spend time, to give attention, to show your love? If I am to be allowed one regret—and I don’t want to think of my life as having anything to regret—it is that I’ve spent so much of my life rushing around in search of things that proved to matter little, while I walked past the things that matter much. Like spending more time with you.
And remember always that I love you, I am there for you when ever you need me. I promise you then that I would always be there for you, that I would always protect you, and that I would never let anything happen to you.You are always in my thoughts. You are always in my heart.
Tina, I’m so proud of all that you have accomplished, all that you have created, and all that you have done with your life so far… I can’t wait to see what the future will hold for you!
Love,
Fariba (MUM)
Saturday, November 20, 2010
Wednesday, September 22, 2010
lost....

صفحههای هر روزم را که ورق میزنم زندگی سفید تر میشود. درست مثل یک صحرای پر از برف٬ در دورترین نقطهی سرزمین جنوب. زندگی درست مثل برف میماند٬ ترسناک است. آرام و ساکت و غریب و پر از رمز. راز برف یادت هست؟ همیشه اولین بار٬ همیشه اولین دیدار از برف آغاز میشود. حتی اگر کلبهای نباشد که به آن برسیم. اولین بار که دنیاهایمان عمیق شد و نفسهایمان تند یادت هست؟ شب بود نه؟ اولین بازیمان هم در سفیدی ساکت برف بود: یک کلمه من٬ یک کلمه تو. سفید٬ برف٬ سکس٬ راز٬ ترس. |
... in the mood for love نگاه کن٬ آن بالا٬ ستارهها را نگاه کن. میبینی؟ کسی قبلاً نقاشی ما را کشیده است. من ٬نقطه چینها را به هم وصل میکنم. تو مرا نگاه کن٬ ولی دستت را به من بده. دستت را که میگیرم٬ قدم بلند میشود و انگشتم به سقف آسمان میرسد. گفته بودم نه؟ من از داغی ستارهها میترسم. دیدی؟ ترسم را دیدی؟ عقربی که کشیدم برای تو بود. میدانی چه میگفت؟ ترس چشمانم را تو بگیر٬ نگاهم کن. |
من، در دنیای تنهایی های من، هیچگاه تنها نبوده ام. هیچ میدانستی آدم ها از همان اوایل کودکی تا همان لحظه ی آخر عمر ایمجینری فرند های خود را دارند؟ فقط، این دوستان تخیلی از شکلی به شکل دیگر در می آیند و از موجودی به موجودی دیگر میگریزند. نمیدانم، این ترسناک است یا نه. ولی من گاهی از تو میترسم. و میدانم ترسیدنم ، ترسناکم میکند و تو را میترسانم. و میدانم، تو این ترس را دوست داری. من تو را وقتی دوست تخیل من هستی دوست دارم. شاید از همین بود که زندگیم را بر پایه ی دنیای رویاییم چیدم. میخواهم امشب بپرستمت، بیا به خوابم. شب بخیر. |
میخوام یه مدتی بمیرم برای همه به جز خودم البته ها یه مدتی فقط دوست دارم گم شم تو هوا مثل ابر مثل بخار مثل خدا که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه پیر شدم پیر آدمای پیر میرن گم میشن که تنهایی بمیرن بعدش شاید جوون شدم یه جور آروم خسته ای که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده هیچی هم نمیگه فقط پرواز می کنه تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه شنا می کنه پرواز می کنه خدا هم نیست اون پیر میشه خدا نیست پس نمی میره بیشتر پیر میشه خیلی خیلی پیر شاید توی آسمون اونقد پیر که بشه یه عقاب که بره بالای یه کوه بلند روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا آره خیلی بالا نمیدونم بقیه ش را هم عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه همین.
|
Thursday, August 12, 2010
ستاره
Never Let An1 Steal Your Dream!

خلاصه ی همهی چیزایی که امشب دیدم تو این چند ساعت میشه همین یه آهنگ. ![]() Niyaz - In The Shadow of Life (download: 2mg) |
کلی پست که پرید یه هو ، نمیدونمم چرا ! یه کلی رویا بود. توش تا خیلی سال بعد رفتم جلو کلی حرف حرفای تلخ ، حرفای قشنگ چقد که من این خلسه رو دوست دارم از اینا که میرسی به جایی که بعد زمان رو میتونی حذف کنی ، بعد توش آروم آروم دور شی. از هر جهتی که بخوای. اگه یادم بمونه پستام رو دوباره مینویسم بعدا. |
Miss writing here
... آره هیچچیز ثابت نمیمونه همه چیز حرکت میکنه ٬ همه چیز تغییر میکنه ٬ همه چی. فقط این حرکت ٬ این تغییر ٬ همهش تو یه دایرهست ... همه چیز میچرخه ٬ با شعاعهای مختلف .. دور خودش. ![]() David Gilmour: About Face [1984 Album] Near The End And when you fell you're near the end Will you just turn it over and start again Is there a stirring in your heart As the time comes when we will have to part? And when you fell you're near the end And there's a stranger where once was a friend And you are left without a word Only the whispers that you've overheard Standing in silence, holding my breath Disconnected and dry And though I'm certain that there's nothing left To hold on to, to give or to try Some things never change, no don't ever change And I'm feeling the cold Thinking that we're getting older and wiser When we're just getting old And when you feel you're near the end And what once burned so bright is growing dim? And when you see what's been acheived Is there a feeling that you've been deceived? |
Tuesday, November 17, 2009
بی تو ، هیچ امنیتی دیگر نیست
قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.
نخواستم ٬ من نبودم ٬ من نیومدم ٬ وقتی باید میبودم ٬ وقتی که باید میخواستم ٬ یا میومدم . آره، دقيقن از همون جاهاييه که ديگه هيچ عقل و منطقی به کار نمياد.. مثل يه بچه که آب نبات چوبی شو وسط کار ازش گرفته باشن، چشماتو می بندی و لج می کنی و پا به زمين می کوبی .. حالا اين که از اساس اون آب نبات چوبيه مسموم بوده يا برات خوب نبوده يا هر چيز ديگه، به دردت نمی خوره.. شبش هم ممکنه لج کنی و بگی شام نمی خوری.. خوب بازم دودش تو چشم خودت می ره، .. اما هيچ کدوم از اين دلیلا نمی تونن تصوير اون لحظه ی گرفتن آب نبات رو برات توجیه کنن..میبینی ... تو هم همینی ... تو هم همینه حست .. هنوزم یه جوریم ...
و این داستان ادامه دارد ....
Tuesday, November 10, 2009
من تا حالا تو زندگیم هدفی نداشتم . چیزی رو نخواستم که لازم باشه براش برنامه ریزی کنم و تو تصمیم گیریای هر روزم بهش فکر کنم و منطق به خرج بدم. خیلی سعی کردم که جلوی خواستنم رو بگیرم ٬ خیلی کارا کردم٬ واسه رسیدن به خیلی چیزا تلاش کردم ٬ ولی تهِ تهِ دلم نخواستم هدف بلند مدت رسیدنی ای داشته باشم که همیشه بهش فکر کنم و به یه روزی فکر کنم که ممکنه بهش برسم. خیلی چیزا رو دوست داشتم ٬ خیلی چیزا رو میخواستم و هر وقت خواستنم سرریز میشد تخیل میکردم ولی همیشه منتظر میشستم تا همه چیز خودش اتفاق بیفته ٬ همیشه هم اعتقاد داشتم چیزی که باید اتفاق بیفته ٬ اتفاق میفته و باید به همه چیز فرصت بدم که خودش اتفاق بیفته . همیشه از دست و پا زدن بدم میومده. همیشه از تلاش کردن و سبک و سنگین کردن و وزن دادن به اتفاقات و تصمیمات تو زندگیم بدم میومده ٬ همیشه دلم میخواسته آزاد باشم و با تصمیم گرفتن یا با هدف داشتن ٬ اتفاقایی که قراره برام بیفته رو محدود نکنم . ولی امروز یه تصمیم گرفتم. یه تصمیم واسه ۱۰ سال دیگه ٬ یعنی یه اتفاقی که باید تو ۱۰ سال بیفته. نمیدونم کار درستی کردم یا نه ٬ ولی پاش میخوام واستم ٬ هرچی هم بشه بشه. باید این کار رو بکنم ٬ به هر قیمتی. همین الانم تو یاهو واسه ۱۰ سال آیندهم ریمایندر گذاشتم که یادم نره یه وقت ! کسی چه میدونه ٬ شاید ۱۰ سال دیگه اومدم و نوشتم من امروز به اولین آرزوی زندگیم رسیدم

