دستم به قلم نمیرود
هر روز تا هزار سال جلو میروم
و هر بار بار هزار سال را به دوش میکشم
میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬
بار روزها و سالها سنگین ترو از همه سنگین تر ٬
لحظهها
دستم سنگین شده
گوشه گیرم
چشمانم را میبندم و
مینویسم
از خودم
از تواز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشتهی لحظهها
چشمانم را که میبندم
بردار زمان نیست میشود
قدم زدن در گذشت
آینده
برایم چون حرکت دادن
نگاه میشود روی گذر آب رودیا
مثل شنا کردن ٬
وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود
چیزهایی میبینم
که میترسم
که ناگفتنیند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد
میدانی ٬
هیچ چیز خواستنی تر
از مطلقِ سکوت نیست
و ترس
تنها معنی سکوت مطلق است
شاید چیزی مثل مرگ
1 comment:
After words
and long goodbyes...
Tears and lies
at the end of the day.
An early night
and madness rains...
The moon pulls your dreams
and the pressure fades.
And now,
the final encore,
a last farewall.
The fantazy is over,
the spirit flies away...
Post a Comment