Wednesday, May 23, 2007

دلتنگتم........




به نام نامی تنها هنرمند که هست نام زیبایش خداوند


اینبار هم مینویسم.برای تووبه یاد تو
انگار که این روزها برگشتم به دوران بچه گی،دوست دارم فقط گریه کنم،
ولی کجاست شونه هایی که بشه تا ابد روشون تکیه کرد و اشک ریخت؟جای شونه هاتو خیلی خالی میبینیم ،خیلی.
شاید منو لایق ندونی،ولی بدون که جزمن هیچ زمانی و هیچ کسی



نمیتونه تورو اونقدر که لایقش هستی دوست داشته باشه.............



نمیدونم اومدی اینجا یا نه،ولی از این دلم میسوزه که شاید اومده باشی اینجا و بدون ترحم گذشته باشی..مگه نمیبینی که دارم میمیرم برات..مقصر من هستم که نمیتونم باهات حرف بزنم..خوب بخون،بخون تموم نوشته هایی که روزها و شبها برای تو نوشتم،مگه نوشته نمیتونه حرف دل آدم باشه؟
مگه حتماً باید بهت بگم تا بدونی که چقد دلتنگت هستم؟
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی تا دروئازه های قیامت ببرد.من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم
ای عزیزترینم

No comments: