Friday, May 12, 2006

To my Tina!


براي تو از چه بگويم ؟
برای تو که دنيا را لطيف تر از ابريشم و ياس ميدانی و فکر ميکنی درون همه آدمها مثل حرفهای خورشيد نورانی است
برای تو که همه پلنگ ها را پروانه ميبينی و ظلمت شب را همان قدر دوست داری که سپيده صبح را
دخترکم برای تو از چه بگويم ؟
براي تو که هر روز با چلچله ها الاکلنگ بازی ميکنی و هر شب دست در گردن يک آرزوی زيبا به خواب ميروی
برای تو که صبحها صورتت را در رودهای آسمان ميشويی و از زشتی مرداب بيخبری
دلم نميخواهد امشب که شمعها را شاهد گرفته ام تا برای تو بنويسم ، اخم را بر چهره ات بنشانم
نه ، آن نگاه تازه و شيرين نبايد به گره ابروان تلخ شود
دخترکم تا وقت هست، تا معنای سياهی و فقر و ظلم را نياموخته ای ، کهکشانها را از آسمان بردار و در قلبت بگذار و دستهايت را پر از شاپرک و انگور کن
دخترکم تا با لرزش شانه های يک مرد آشنا نشده ای ، به درون شمشادها برو و از ابرهای شمال برای خودت لباسی بدوز
دخترکم تا اولين گناه به حسابت نوشته نشده است ، تا زيتونهای حياط کوچکمان زخمی نشده اند ، بخند و با همه همکلاسيهای سر سبزت آشتی باش
برای تو از چه بنويسم ؟
برای تو که در نقاشيهايت فرقی بين سنگها و گلها نيست و دنيا را در کلبه ای چوبی خلاصه کرده ای
برای تو که اشکهایت از خانواده دریاست و خنده ات دخترعموی صبح است
برای تو که هنوز دلت از سرزنش خارها مجروح نشده است
دخترکم ! تا کلمه ها با تو دوست هستند ، از شکوفه هایی که در گلویت نشسته اند بنویس
تامداد رنگی هایت برای همیشه از پیشت کوچ نکرده اند ، برای همه دیوارها پنجره ای بکش و در دستان همه درختها پرستویی بگذار
دخترکم تا وقت هست ، تا بوسه هایت معصوم و آبی اند ، تا آوازهایت پر از گلهای مریم است به دیدار عشق برو ...

No comments: