
يادم می آيد زندگی را که شروع کرديم می ترسيديم و پر از دلهره بوديم يادم می آيد روزی تو غوغای دلم را ساده خواندی بعد زل زدی به چشم هايم و گفتی از چه می ترسی :از خيانت ، از اين که روزی بروم ، از ... و بعد برای اينکه دلم را آرام کنی گفتی: نترس من هميشه با تو ام ، باهاتم ... شايد حتی عاشقان قديمی هم نميتوانستند به اين سادگی دلهره خوانی کنند و به اين سادگی مرهم بفروشند ولی تو دانستی و فروختی ولی نه همه آنچه که بود و من دلبستم ، بدون
ترس ، بدون
دلهره ولی با غوغا ...
يادم می آيد پای وفا که می شد هميشه کم می آوردی و من به حساب بی وفايی نمی گذاشتم ، هيچگاه ... و بعد بدون بهانه های تو بهانه می ساختم ...
يادم می آيد وقتی دوستم داشتی دوستت می داشتم ... تو می گفتی و هرگز نمی گفتم ... تو ديگر فراموش می کردی و فراموش نمی کردم ... تو دوست هم که نمی داشتی من دوستت داشتم و تو ديگر نداری و من هنوز دارم ... و من نميدانستم که هر که نمی گويد بيشتر دوست دارد و هر که گفت ديگر دوستت ندارد ...!
يادم می آيد گفتی در خاطره ات هستم گفتم :فقط خاطره ...! و خوب به خاطر دارم که نتوانستی چيزی بگويی بعد من و من کردی و بعد هم سکوت ! و من ساده فهميدم که حتی در خاطره هايت هم گم شده ام و چه انتظار احمقانه ای بود که می خواستم ...
يادم می آيد بزرگترين آرزويم کوچکترين آرزوی تو شدن بود ! و بزرگترين آرزوی تو... يادت می آيد چه بود ؟؟؟ فکر کنم به ياد داشته باشی ... يادم می آيد گفتم : آرزوی زيباييست ولی من که نيستم ... و تو در جواب گفتی شايد هم باشی ... ولی نبودم ... ديدي؟ پس باز هم من درست تر فهميدم ...!!!
يادم می آيد اولين سال که به پايان رسيد هم بودی و هم به خاطر داشتی همه با خاطر بونی ها را ....دومين سال که شد فقط بودی بدون به ياد سپردن ... و حالا نه هستی و نه به خاطر داری ...و من مثل اول هم هستم و هم به خاطر دارم ...و چقدر بين من و تو تفاوت هست ، پس چرا هميشه فکرمی کرديم که مثل هميم ؟
مثل حالا که باز هم فقط من هستم که به ياد دارم روزی قول و قراری بوده و تو نه که بخواهی بشکنيشان ، بلکه فقط يادت نمی آيد ...! گناه کوچکی نيست ...می داني؟
چه اهميت دارد ؟ يادت نيايد ... ولی اينبار بايد قول دهی تا ابد يادت نيايد چرا که به ياد آوردنش مطمئن باش که ديگر هيچ فرقی ندارد حتی به حال خاطره های من !
يادم می آيد پای وفا که می شد هميشه کم می آوردی و من به حساب بی وفايی نمی گذاشتم ، هيچگاه ... و بعد بدون بهانه های تو بهانه می ساختم ...
يادم می آيد وقتی دوستم داشتی دوستت می داشتم ... تو می گفتی و هرگز نمی گفتم ... تو ديگر فراموش می کردی و فراموش نمی کردم ... تو دوست هم که نمی داشتی من دوستت داشتم و تو ديگر نداری و من هنوز دارم ... و من نميدانستم که هر که نمی گويد بيشتر دوست دارد و هر که گفت ديگر دوستت ندارد ...!
يادم می آيد گفتی در خاطره ات هستم گفتم :فقط خاطره ...! و خوب به خاطر دارم که نتوانستی چيزی بگويی بعد من و من کردی و بعد هم سکوت ! و من ساده فهميدم که حتی در خاطره هايت هم گم شده ام و چه انتظار احمقانه ای بود که می خواستم ...
يادم می آيد بزرگترين آرزويم کوچکترين آرزوی تو شدن بود ! و بزرگترين آرزوی تو... يادت می آيد چه بود ؟؟؟ فکر کنم به ياد داشته باشی ... يادم می آيد گفتم : آرزوی زيباييست ولی من که نيستم ... و تو در جواب گفتی شايد هم باشی ... ولی نبودم ... ديدي؟ پس باز هم من درست تر فهميدم ...!!!
يادم می آيد اولين سال که به پايان رسيد هم بودی و هم به خاطر داشتی همه با خاطر بونی ها را ....دومين سال که شد فقط بودی بدون به ياد سپردن ... و حالا نه هستی و نه به خاطر داری ...و من مثل اول هم هستم و هم به خاطر دارم ...و چقدر بين من و تو تفاوت هست ، پس چرا هميشه فکرمی کرديم که مثل هميم ؟
مثل حالا که باز هم فقط من هستم که به ياد دارم روزی قول و قراری بوده و تو نه که بخواهی بشکنيشان ، بلکه فقط يادت نمی آيد ...! گناه کوچکی نيست ...می داني؟
چه اهميت دارد ؟ يادت نيايد ... ولی اينبار بايد قول دهی تا ابد يادت نيايد چرا که به ياد آوردنش مطمئن باش که ديگر هيچ فرقی ندارد حتی به حال خاطره های من !
No comments:
Post a Comment