
چرا در دور دستها ،عشق زیباست؟ چرا چشم من در میان این غمها کم
اورده؟دل من در میان این واژه ها به دنبال کدام احساس است که این گونه زیبایی ها را در تو خلاصه کرده ،چرا باید این گونه در سودای ان لحظه های زیباتمام زندگی و روزهای زیبای جوانی ام را در حسرت تکرار ان نگاه های گرم بسوزد ؟چرا معبودم؟، چراباید روزهای زیبایم را در گورستان فراموشی و حسرت دفن کنم و اشک این چشمهای خسته ام رابر روی گوری سرد خاموش چکانم ؟می خواهم باور کنی که خسته ام می خواهم که باور کنی که این روزها روزهای سختی است، اما کیست ان که باور کند این خسته دل را ؟ کیست که باور کند دل من در مین این غمها استوار ایستاده است، اما حتی کوه ها هم روزی فرو می ریزند و جز مشتی سنگ چیزی باقی نخواهد ماند.
دل من زندانی ان روزهاست کیست که این زندانی تنها را باور کند و برای این رگهای خشکیده ،نفس زندگی باشد
دل من زندانی ان روزهاست کیست که این زندانی تنها را باور کند و برای این رگهای خشکیده ،نفس زندگی باشد
قلب من سزاوار این همه ازار نبود
چشم من سزاوار این همه اشک نبود
دست من سزاوار این همه بی رحمی نبود
قلب من،چشم من ودست من
همه از یاد تو می روند
ولی به یاد اور تاریکی شبهایم را
و به یاد اور دلتنگی صدایم را
و در خاطرت نگه دار قلب بی گناهم را
و محکوم شدن معصومیتم را
(از من به تو که نیستی)
چشم من سزاوار این همه اشک نبود
دست من سزاوار این همه بی رحمی نبود
قلب من،چشم من ودست من
همه از یاد تو می روند
ولی به یاد اور تاریکی شبهایم را
و به یاد اور دلتنگی صدایم را
و در خاطرت نگه دار قلب بی گناهم را
و محکوم شدن معصومیتم را
(از من به تو که نیستی)
No comments:
Post a Comment