
مسافر
من از کوچه باغ نفس ها می آيم
من از روزهای نا اميديو بی رنگی
من از حس شيرين تنهايی می آيم
من نفسم را در وجود يک راه گم کرده ام
راهی که در سرخی غروب افق يک دريا آغاز ميشود
و به منتهای بی کران دريا می رسد
شقايق ها سرخ تر روئيده اند
و هوا تپش نبض خوبی را در خود احساس ميکند
ديوارهای کاهگلی به سر سبزی مزارع خدا ميرسند
که در آن بلوغ يک دعا روئيده
من از روزهای نا اميديو بی رنگی
من از حس شيرين تنهايی می آيم
من نفسم را در وجود يک راه گم کرده ام
راهی که در سرخی غروب افق يک دريا آغاز ميشود
و به منتهای بی کران دريا می رسد
شقايق ها سرخ تر روئيده اند
و هوا تپش نبض خوبی را در خود احساس ميکند
ديوارهای کاهگلی به سر سبزی مزارع خدا ميرسند
که در آن بلوغ يک دعا روئيده
وفضا از عطر صدای عشق آکنده شده
و من مترسک اين مزارع بی پايان
به طلوع دوبارهء خورشيد می انديشم
به طلوع دوبارهء خورشيد می انديشم
No comments:
Post a Comment